خرید بک لینک

یا مُرشِدَ مَنِ استَرشَدَه


صدای بلندگوها بلند است. نوای روضه و مداحی...
چراغ ها را خاموش کرده اند.
زن ها چادر ها را کشیده اند روی سر و آهسته آهسته یا بعضاً بلند و داغدار و با ناله گریه میکنند و دست ها را به سینه میکوبند، مداوم...
دخترک اما هاج و واج. گیج، مانده در جمعیت. نمیداند و نمیفهمد که چه خبر است. کنار مادر نشسته و به این طرف و آن طرف نگاه میکند. توی ذهن کودکانه اش پر شده از سؤال: «یعنی چی شده؟ چرا مامان گریه میکنه؟ چرا اینطوری؟ چراغ ها رو کی خاموش کرد؟ این صداها برای چیه؟ چه خبره؟ چرا...؟»
شاید که کمی ترسیده، نه از تاریکی، که از فضا و گریه های بلند و سینه زدنِ آدم ها. نگران آدم هاست و بیشتر از همه نگران مادر که چرا غصه میخورد و به سینه و گاه به پا یا سر میزند و گریه میکند...
مستأصل که چه کند؟ چه کاری ازش برمیآید تا ناراحتی و گریه تمام شود؟ سر میکند زیر چادر مادر. مادر وسط گریه، لبخندی حواله ی دخترکش میدهد، دستی به سر و روی ش میکشد. دست های کوچکش را میگیرد و آهسته میگذارد روی سینه اش. میگوید: «سینه بزن دخترم!»
حالا دیگر دخترک هم یکی از سینه زن ها شده و همراه ِ «حسینم وا حسینم وا حسینم»ها...

حاشیه نوشت ها: (میشود کاملاً تفکیک شده و به انتخاب خواند)

1. توی این محبّت و ارتباط آدم ها با اهل بیت، مسلماً پدر و مادرها نقش به سزایی دارن. از قبل نوزادی تا دنیا اومد و تربیت و ...
امام صادق علیه السلام میفرمایند: مَن وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنَا عَلى قَلْبِهِ فَلْیکثِرِ الدُّعَاءَ لِأُمِّهِ، فَإِنَّهَا لَمْ تَخُنْ أَبَاهُ
هرکس خنکیِ محبّت ما را در جگرش حس میکند، این آدم زیاد بر مادرش دعا کند که به پدرش خیانت نکرده.

2. از مستحبات و توصیه ها در مورد نوزاد، تحنیک (برداشتن كام) با تربت سیدالشهدا یا آب فرات است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: حَنکوا اَولادَکم بِتُرْبَةِ الحُسَین (علیه السلام) فانَّها اَمان
كام فرزندانتان را با تربت سیدالشهدا بردارید، زیرا تربت آن حضرت سبب در امان بودن ست.
وسائل الشیعه، ج 10، ص 410
- با تربت تو کام دلم را گشودهاند ... عمری اگر که بوی محرم گرفتهام
و نیز می فرمایند: ما أظن اَحدا یحنك بِماء الفُرات الا كان لَنا شیعه
گمان نمیكنم كام كسی با آب فرات برداشته شود و از شیعیان و پیروان ما اهلبیت نباشد.
مستدرك الوسائل، ج 15، ص 139
- خاطرم هست که دادند مرا آب حیات ... باز شد کام من از تربت و از آب فرات

3. مرحوم مجتهدی تهرانی تعریف میکردن: قدیم یکی از آقایون که صبح ها تو خونه شون مجلس داشتن، تخم مرغ میپخت و هر بچه ای که میومد، یه دونه قِل میداد سمتش. فردا هم بچه به هوای تخم مرغ میومد و خب این مجاورت و حضور، اثر خودش رو میکرد.

4. دوستی میگفت: دو دختر بزرگترم، مأنوس ترن با مناسک و مراسمات دینی. خودم فکر میکنم چون سالهای بچگی اونها، خونه مون نزدیک مسجد بود و زیاد میرفتیم اما سر سومی خونه عوض شد و دورتر شدیم از مسجد و کمتر میرفتیم.
اصلش تو خرید و انتخاب خونه هم، دقت به بافت محله و نزدیکی مسجد و اینها توصیه شده.

5. یکبار جایی گفته بودم که باید توی مجالس و هیئات، محلی تعبیه بشه برا بچه های کوچک. از شیرخواره تا 4-5ساله ای که آروم نمیگیره و هی در تکاپوست. یک جایی با یک-دو مسئول مطمئن ِ بچه دوست و با صبر و حوصله که با زبان خود بچه ها از موضوعات دینی و داستان های قرآن و روایات اهل بیت برایشان بگوید. البته یا اول یا وسط یا آخر برنامه، بچه ها بروند داخل مجلس و فضا را درک کنند. حُسنِ بودن این فضا هم چند چیز میشود: یک اینکه بعضی پدر و مادرها که به خاطر چنین مسائلی بعد از بچه دار شدن کمتر به این مجالس میروند، راحت تر حضور به هم رسانند. دو اینکه باقی عزادارها اذیت نشوند. سه اینکه بچه ها از این فضاها دور نشوند و با این محیط ها مأنوس شوند.

6. ابیات و مداحی های مرتبط و خوب:
- خاطرم نیست که از کی به تو عاشق شدهام ... به تو عاشق شده فارغ ز علایق شدهام
پسر و دختر در محضر عشق است عزیز ... که شود خادم مولا، چه غلام و چه کنیز
پدرم گفت که میلاد تو در یاد من است ... مژده دادند که نوزاد شما سینهزن است
خاطرم هست که دادند مرا آب حیات ... باز شد کام من از تربت و از آب فرات
خاطرم هست به گوشم چو اذان میگفتند ... دین من حب شما بود، از آن میگفتند
شیر مادر که به جانم غم تو ریخته بود ... نمکی داشت که با اشک درآمیخته بود
خاطرم هست که یک بار محرم که رسید ... مادرم پیرهن مشکی من را که برید
بخیه میزد به لباس من و نشتر به دلش ... سر سوزن به لباس من و خنجر به دلش
روی هر خانه نشانی ز محرم زده بود ... به در خانهی ما پرچم ماتم زده بود
خاطرم هست دم و سینه و زنجیر و علم ... چایی تازهدم پیرزنی با قد خم
خاطرم هست پدر رنگ تنم را چون دید ... آفرین گفت و کبودی تنم را بوسید
گفت ای تشنه که از خون کفنت سرخ شده ... سینهی برگ گل سینهزنت سرخ شده
لقمهی پاک پدر از نمک خوان تو بود ... شیر مادر همه از چشمهی احسان تو بود
من که با رزق تو از کودکیام پیر شدم ... بی سبب نیست که اینگونه نمکگیر شدم....
کامل تر شعر را اینجا بخوانید، دلم نیامد این حد را نیاورم. میشود که مداحی را هم از اینجا بشنوید.

- وسط روضه ی تو قد کشیدم؛ لطف تو بوده به جائی رسیدم ... به خاطرت خدا شاهده آقا؛ زندگیــمو میــدم
هیئتی شدنو مدیون مادرم؛ سینه زدنو یادم داده پدرم ... بطلب ما رو حرم حرم حرم... (عنوان هم از این مداحی)

- روح او شاد که این سینه زنی یادم داد ... مرحبا اینکه چه شیرین سخنی یادم داد
خاک او سرمه ی چشمم که میان روضه ... نوحه و ذکر"حسین بی کفنی"یادم داد
به فدایش که مرا با ادب مادریش ... رسمِ رفتن به چنین انجمنی یادم داد
یا حسین تا که نگویم ز زمین پا نشوم ... مادرم بود چنین پا شدنی یادم داد
تا زبانم به سخن وا شد و شعری خواندم ... از همان لحظه "حسین شاه منی" یادم داد
پیرهن مشکی تنم کرد و دلش شاد که او ... دوخت و رنگ چنین پیرهنی یادم داد
پرچمی داد به دستم در گوشم آرام ... "ای شه تشنه که صد پاره تنی" یادم داد

- کوچیک بودم که مادرم، حرز تو گردنم میکرد ... وقتی محرم میومد، لباس سیاه تنم میکرد
بزرگترای من منو، به مجلس تو برده اند ... هوامو داشته باش آقا، منو به تو سپرده اند... (برای شنیدن)

- ز کودکی دلم شده اسیر و مبتلای تو ... خدا کند که جان دهم به یاد کربلای تو...

7. عکس را در مجلس گرفته بودم و مطلب بالای آن را خیلی قبل تر نوشته بودم. خاطره ی محوی از کودکی. تصویر توی ذهن هم چیز دیگری بود، ولی بدم نیامد کنار عکس این دخترک بیاورم. این عکس هم خوب.


برچسبها: یا اباعبدالله

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:10 توسط نجوا| |

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

صفحه بندی